به گزارش مجله اجتماعی پایگاه صلح خبر ؛ کودک و نوجوان > فرهنگی – اجتماعی – داستان > نوشتهی اورزولا وُلفِل، ترجمهی کتایون سلطانی: بچهها و آقامعلم به گردشی یکروزه رفته بودند. حالا دیگر هوا تاریک شده بود و باید با اتوبوس به مدرسه بر میگشتند به شهر. اما یکی از بچهها غیبش زده بود. از «هانِس» هیچ خبری […]
به گزارش مجله اجتماعی پایگاه صلح خبر ؛ 
بچهها و آقامعلم به گردشی یکروزه رفته بودند. حالا دیگر هوا تاریک شده بود و باید با اتوبوس به مدرسه بر میگشتند به شهر. اما یکی از بچهها غیبش زده بود. از «هانِس» هیچ خبری نبود.
موقع حضور و غياب، آقا معلم متوجه شد که هانس بین بقیهی بچهها نیست. پرسید: «هیچکدامتان خبر ندارد هانس کجاست؟»
اما هیچکس از هانس خبر نداشت. فقط گفتند: «مهم نیست، میآید بالأخره.»
بچهها سوار اتوبوس شدند و نشستند روی صندلیهایشان.
آقامعلم پرسید: «آخرین جایی که او را دیدید کجا بود؟»
بچهها پرسیدند: «کی را؟ هانِس را؟ نمیدانیم، دقیق یادمان نیست. نگران نباشید. خودش میآید بالأخره.»
بیرون حالا باد میآمد و هوا هم سرد شده بود. اما توی اتوبوس گرم بود. بچهها آخرین ساندویچهایشان را هم از پاکت درآوردند و شروع کردند به خوردن.
آقامعلم و رانندهی اتوبوس برگشتند توی خیابان. یکی از بچهها پرسید: «واقعاً هانس از صبح همراهمان بود؟ من که اصلاً ندیدمش.»
یکی دیگر از بچهها گفت: «من هم همینطور.»
اما صبح که همانجا از اتوبوس پیاده شده بودند، آقامعلم حضور غيابشان کرده بود. موقع ناهار هم در رستوران ليست را چك كرده بود؛ و یکبار هم بعد از آنکه توی جنگل جستوخیز و بازی کرده بودند. تا آن موقع هانس هنوز همراهشان بود.
یکی از بچهها گفت: «هانس همیشه ساکت و بیحرف است. آنقدر که آدم حتی بودن یا نبودنش را حس نمیکند.»
یکی دیگر گفت: «عجیب اینکه حتی یک دوست هم ندارد. اگر از من بپرسید، حتی نمیدانم کجا زندگی
میکند.»
دیگران هم خبر نداشتند خانهی هانس کجاست. فقط گفتند: «بیخیال بابا، به ماچه اصلاً!»
حالا آقامعلم و رانندهی اتوبوس از جادهی جنگلی رفتند بالا. بچهها از پشت شیشه تماشایشان میکردند.
یکی از بچهها گفت: «اگر حالا اتفاقی برایش افتاده باشد، چی؟»
یکی دیگر بلند داد زد: «مثلاً چه اتفاقی؟ آهان، منظورت این است که شاید گراز خورده باشدش؟»
بچهها زدند زیر خنده و بعد شروع کردند به حرفزدن دربارهي ماهیگیرهای لب رودخانه و دربارهي پیرمرد بامزهای که نوک برج دیده بودند و دربارهي بازیهای جنگلی.
وسط این گفتوگوها یکهو یکی پرسید: «ممکن است که راه را گم کرده باشد؟ شاید هم پایش رگبهرگ شده و دیگر نمیتواند راه برود، هان؟ ما که نمیدانیم؛ شاید هم از کوه پرت شده باشد پایین، درست میگویم؟»
بقیه گفتند: «چه فکرهایی میکنی ها!»
اما حالا همه نگران شده بودند. بعضیها پیاده شدند و رفتند تا دم جنگل و از آنجا هانس را بلندبلند صدا زدند. زیر درختها دیگر کاملاً تاریک بود. آقامعلم و رانندهی اتوبوس را هم دیگر نمیتوانستند ببینند. سردشان شد و باز برگشتند سمت اتوبوس.
دیگر هیچکس حرف نمیزد. فقط با نگرانی از پنجره زل زده بودند به بیرون. در هوای تاریک و روشن، دیگر نمیشد حاشیهی جنگل را تشخیص داد.
بعدش مردها با هانس برگشتند. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. معلوم شد که هانس داشته برای خودش چوبدستی درست میکرده و بههمینخاطر از بقیه عقب افتاده بود. بعدش هم یک کمی راه را عوضی رفته بود. اما حالا باز برگشته بود و نشسته بود روی صندلیاش و داشت توی کولهاش دنبال چیزی میگشت. یکهو سرش را بلند کرد و پرسید: «چرا همهتان اینطوری نگاهم میکنید؟»
بچهها گفتند: «ما؟ هیچی بابا، منظوری نداریم.»
یکی از بچهها بلند گفت: «روی دماغت یکعالم ککومک داری ها!»
همه خندیدند. هانس هم همراه بقیه خندید و گفت: «این ککومکها را که از اول هم داشتم!»
This article passed through the Full-Text RSS service – if this is your content and you’re reading it on someone else’s site, please read the FAQ at fivefilters.org/content-only/faq.php#publishers.
Recommended article: The Guardian’s Summary of Julian Assange’s Interview Went Viral and Was Completely False.
RSS
اگر خبر یا گزارشی دارید از بخش خبریار صلح خبر برای ما ارسال نمایید.
قوانین خبریار صلح خبر
- لطفا در ارسال اخبار و تصاویر و گزارش های خود قوانین و مقرارت را رعایت فرمایید.
- از ارسال مطالب خلاف عفت عمومی یا تصاویر موهون اکیدا خودداری فرمایید.
- در صورت مشاهده تخلف پس از تذکر ، حساب کاربری موردنظر بلافاصله حذف می گردد.



